خسته ام، اونقدر خسته كه ديگه نميتونم باشم حتي اينجا، جايي رو كه براي دلم ساختم. ميرم شايد يه روز بتونم برگردم، شايد خيلي زود، شايدم هيچوقت...
واسه هيچكس كامنت خداحافظي نذاشتم چون دلم نمي اومد ازتون خداحافظي كنم، يه وقت پيش خودتون نگين چقدر بيمعرفت بود، رفيق نيمه راه بود...
دلم براي همتون تنگ ميشه، براي تك تك لحظه هايي كه كنارم بوديد...
براي نسيم دوست عزيزم كه باعث شد اينجا رو بسازم و قد يه دنيا دوستش دارم.
براي پوريا داداش گلم كه ميدونم در حقش خواهري نكردم .
براي مينا و مهربوني هاش.
براي يغما و دلگرمي هاش.
براي معصومه و آرامشش.
براي صبا كوچولو كه هميشه از خدا سلامتي دوبارشو ميخوام.
براي مريم كه خيلي وقته ازش بيخبرم.
براي قاصدك كه اميدوارم هميشه شاد باشه.
براي هستي كه خداحافظي كرده.
براي عليرضا با روزمرگي هاش، هرچند كه اميدوارم زودتر ازش خارج بشه.
براي محدثه با ردپاي جا مونده دلش روي شن هاي ساحل.
براي سكوت كه اميدوارم دلشو از كينه پاك كنه.
براي كسري كه هرچند حضورش كم بود اما هميشه چيزهاي قشنگي براي خوندن داشت.
براي رها كه تازه به جمع دوستان اضافه شده.
براي مهتاب كه تازه واردترين مخاطبه.
و براي تمام خاطرات قشنگي كه در كنارتون داشتم...
و به احترام اين ها و اينكه شايد يه روز برگردم اين وبلاگ حذف نميكنم.
ديگه بيشتر از اين فيلم هنديش نميكنم بهتره بساطم جمع كنم و برم.
اگه خوبي ديديد حتما اشتباه شده و اگه بدي ديديد قطعا حقتون بوده.
ته جيبام تار عنكبوت بسته و نميتونم جشن خداحافظي بگيرم، پس به همين چند خط قناعت كنيد.
دور از شوخي اگه حقي به گردنتون دارم منو ببخشيد.
هيچوقت فراموشتون نميكنم و تا لحظه اي كه چشمام به روي اين دنيا بسته بشن ياد شما و خاطراتتون توي دلم زنده ميمونه.
از خدا ميخوام همتون به تك تك آرزوهاي قشنگتون برسيد.
تو اين شبها يه گوشه از دعاهاتون بيادم باشيد.
پ.ن:
در مورد اينكه داستان ناقص گذاشتم ازتون معذرت ميخوام، سعي ميكنم از يكي از دوستانم كه قراره وبلاگ بسازه خواهش كنم تا ادامه داستان رو توي وبش بذاره و به همتون خبربده.
راست ميگفت 5 دقيقه اي از رفتنش نگذشته بود كه سياوش اومد پيشم، به مهران هم گفته بود كه بيرون منتظر بمونه، اصلاً حوصله نداشتم كه يه ساعت به حرفاي سياوش گوش بدم ولي مجبور بودم... سلام كرد اما جوابي نشنيد، بعد از يه مكث كوتاه شروع كرد ...
_ تا كي ميخواي سكوت كني؟ تو بايد راجع به اون روز حرف بزني. اصلاً چرا واسشون گريه نكردي؟ مريم ميگفت از وقتي بهوش اومدي يه قطره اشكم نريختي. نكنه هنوز باورت نشده كه اونا مردن؟
ديگه داشت ديوونه ام مي كرد، دلم ميخواست سرش داد بزنم تا دست از سرم برداره، حتي دهنم رو باز كردم اما نميتونستم حرف بزنم، واقعاً نميتونستم چيزي بگم، انگار لال مادر زاد به دنيا اومده باشم... سعي كردم به حرفاش گوش ندم اما موفق نشدم...مادرزاد...
_ درسته كه تو يه پزشكي و الان خودت به تمام شرايطت واقفي، اما بذار بهت بگم اگه قرار باشه اينجوري ادامه بدي بعد از بهبود وضعيت جسميت بايد بري بخش بيماران رواني... تو كه اينو نميخواي، پس بيا هم به خودت هم به بقيه كمك كن، نميدوني چند نفر نگرانت هستند. سعي كن از اون لحظه حرف بزني، بگي چطوري شد؟ سعي كن گريه كني، اگه با من يا بقيه حرف نمي زني لااقل با مهران صحبت كن... الان كه من از اتاق بيرون ميرم، مهران مياد پيشت ميخواد باهات صحبت كنه مطمئناً اونم بي تقصير نبوده، اكثر ما بهش گفته بوديم كه بايد اين اواخر بيشتر كنارت باشه، اما اونم كله شقه دلش ميخواست سركار باشه، الحق كه زن و شوهر مثل هميد.
بعد خداحافظي كرد و وقتي داشت در اتاق رو باز ميكرد برگشت و گفت خوب به حرفام فكر كن، درست تصميم بگير...
بعدش مهران اومد داخل، يعني تهاجم مسلسل وار آدم ها روي سرم، اين يكي ميره يكي ديگه مياد...
_ سلام، بهتري؟ بذار ببينم...
بعد دستش رو گذاشت روي پيشونيم.
_ خوب خدا رو شكر تبت كمتر شده، صبر كن يه نگاه به اين چارت بندازم،خوب ميبينم كه همه چي خوب پيش ميره، هنوز نميخواي باهام حرف بزني؟ ميدونم بايد بيشتر پيشت مي موندم، بايد بيشتر ازت مراقبت ميكردم، اما خوب تو كه منو ميشناسي ميدوني نميتونم زياد تو خونه بند بشم.
راستي سحر زنگ زده زده بود، منم همه ماجرا رو واسش تعريف كردم خيلي ناراحت شد، قراره فردا با مسعود بيان تهران، تو اين يه هفته كه بهت زنگ نزده بوده درگير كاراي نمايشگاهش بوده، گفت كه تو قضيه نمايشگاه رو ميدونستي و تعجب كرده بود كه اصلاً بهش زنگ نزده بودي، وقتي همه چي رو شنيد اينقدر ناراحت شد كه چند دقيقه اي گوشيش رو قطع كرد، حالا فردا مياد خودت مي بينيش. من دارم ميرم اگه خواستي باهام حرف بزني به پرستار بگو خبرم كنه...
چقدر هم كه مشتاق بود باهاش حرف بزنم...
دل توي دلم نبود دوست داشتم زودتر فردا برسه و سحر رو ببينم، سحر بهترين دوست من بود، رفيق لحظه هاي شادي و غم...
دوباره پريسا اومد... موقع تزريق آنتي بيوتيك و تعويض سرم بود، خيلي با مهارت كارش رو انجام داد. انگار نه انگار كه تازه كاره، بعد روسريم رو درآورد و گفت كه ميخوام موهاتو شونه بزنم و برس خودم رو كه انگار از توي كيفم برداشته بود آورد و نشست كنارم، چچقدر دلم ميخواست يكي موهامو شونه كنه، دوست داشتم ازشتشكر ميكردم اما نميتونستم، خيلي آروم موهامو شونه ميكرد درست مثل يه مادر كه موهاي دختر كوچولوش رو شونه ميزنه و شروع كرد به صحبت كردن...
_ ميدونيد خانم دكتر... اجازه ميديد شيرين صداتون كنم؟
با سر بهش گفتم آره، تشكر كرد.
_ ميدوني شيرين جون كوچكتر كه بودم مادربزرگم منو ميذاشت روي زانوهاش و يواش يواش موهامو شونه ميكرد،خدا رحمتش كنه اينقدر دلم ميخواست الان هم كنارم بود، مينشست موهامو شونه ميكرد و واسم قصه تعريف ميكرد و هي بهم ميگفت دختر شيطون، اينقدر اينور اونور نپر، قصه هايي كه مادربزرگم تعريف ميكرد رو همشون رو يادمه، ماه پيشوني، گيس گلابتون... انگار مادربزرگم شهرزاد قصه هاي هزار و يك شب بود...
همينطور برام از مادربزرگش ميگفت، چقدر دلم هواي مادربزرگم رو كرد يه مهربوني هميشگي...
_ آهان حالا خوشگل شدي شيرين جون، يعني خوشگل كه بودي خوشگل تر شدي، فعلاً كه كسي نمياد پس بذار موهات هوا بخورن. خودم پيشت هستم تو استراحت كن...
چشمام رو بستم اما خوابم نميبرد، اصلاً دوست نداشتم بخوابم ميترسيدم كه دوباره بيان بخوابم، تو خواب صبحم نفهميدم چه جوري نيومدن سراغم...
با صداي در اتاق چشم هام رو باز كردم، پريسا گفت چند لحظه صبر كنيد و بعد آهسته روسريم رو سرم كرد. در اتاق باز شد، مادر و پدر و شيوا و امين بودن كه واسه ملاقات اومده بودن... پريسا سلام كرد و ما رو تنها گذاشت، مادر كنام نشست.
_ مهران گفت كه زخمت چرك كرده و دوباره تو رو آورده بيمارستان، شيرين جان عزيزم چرا اينكارا رو با خودت ميكني؟ اون اتفاق خواست خدا بود تو نبايد خودت رو واسش سرزنش كني( اينا تقريباً حرفاي هر روزه مادر بودند...) بعد پدر خطاب به مادر گفت:
_ شيرين هميشه دختر محكمي بوده حتماً اين دفعه هم از پس اين امتحان برمياد و رو به من ادامه داد كه اومديم حالت رو بپرسيم زياد خسته ات نمي كنيم.
شيوا پي حرف پدر رو گرفت و گفت:
_ من و امين هم همونطور كه قبلاً هم همونطور كه قبلاً هم گفته بوديم در كنار تو و مهران مي مونيم، شما الان داغداريد، بخدا مهران هم كمتر از تو رنج نميكشه بايد به فكر اون هم باشي، خودخواهي كه باهاش حرف نميزني.
امين هم كه تا اون لحظه ساكت بود گفت:
_ شيوا راست ميگه بخدا ديروز وقتي با مهران صحبت ميكردم گريه ميكرد، اونم دلش به اندازه تو خون شده و ... .
همينطور كه اونا حرف ميزدن و من فقط به يه نقطه خيره شده بودم، دوست نداشتم چشم هام به چشمهاشون بيفته... حدود يك ساعتي پيشم موندن و بعد رفتن...
با چند جيغ بلند و ممتد از خواب پريدم.... و با ضربه هاي مهران به صورتم به خودم اومدم(شيرين شيرين ....) تمام بدنم مي لرزيد،عرق سردي روي صورتم نشسته بود، نفس هام تند و بريده بريده بود، مهران به زور چند قلپ آب به خوردم داد تا نفسم سرجاش بياد. چقدر داغي، داري توي تب ميسوزي، بدنت هم كه مثل بيد ميلرزه، تب و لرزت نشونه عفونته، حتما زخمت عفونت كرده، بذار ببينم... دستش رو پس زدم، لااقل بذار يه آرام بخش بهت تزريق كنم كه تا صبح كمي بخوابي. سرم رو به علامت نه تكان دادم، صبح بايد همراه من بياي بيمارستان، در اين مورد ديگه نميتوني بگي نه، دست خودت نيست اين اجباريه.... به حرفش اهميتي ندادم و رومو برگردوندم... مهران ميدونست كه دلم ميخواد تنها باشم پس بالشتشو برداشت و از اتاق بيرون رفت و درهم پشت سرش بست... به سختي دراز كشيدم، تمام بدنم خشك شده بود، ميدونستم كه زخمم عفونت كرده اما بهش اهميت نداده بودم، رويا يه خط درميون مي اومد و اصلا مسئوليت پذير نبود، دو روز كه پانسمانم عوض نشده بود، خودم هم رمقي نداشتم تا اينكار انجام بدم دلم هم نميخواست از مهران بخوام كه پانسمانم رو عوض كنه، اونم كه نميدونست رويا بهم سرنزده... مادر هم كه مي اومد فقط بهم آب و غذا ميداد،اون كه از اين چيزا سردر نمياره اصلاً هم متوجه نيومدن پرستار نشده بود... بعد از اينكه چند دقيقه اي گذشت، وقتي كه نه كاملا خواب بودم نه بيدار، روي قفسه سينه ام احساس سنگيني ميكردم، انگار يه صندوق روش گذاشته بودن و هي توش سنگ ميرختن چون هي سنگين تر ميشد. يه لحظه احساس كردم ديگه نميتونم نفس بكشم. نه قدرت اينو داشتم كه اين صندوق رو از روي سينه ام پرت كنم نه حتي ميتونستم فرياد بزنم فقط يه لحظه از ته دلم گفتم خدايا كمكم كن... انگار يه دستي اون صندوق رو برداشت.دوباره ميتونستم نفس بكشم... تا صبح همينطوري گذشت، فقط چند بار اونم مقطع خوابم برد. مهران صبحانه رو حاضر كرده بود.دلم ميخواست قبل از اينكه ميرفتم بيمارستان حداقل يه دوش ميگرفتم اما هم توان اينكار نداشتم هم آب براي زخم عفوني شده ضرر داشت. به زحمت از تخت بلند شدم،دوست نداشتم مهران بياد و بخواد لباس تنم كنه، با هر جون كندني بود تا پيش كمد لباس ها بود رفتم يه هفته اي ميشد كه درش رو باز نكرده بودم، وقتي خواستم مانتو انتخاب كنم بي اختيار دستم رفت به سمت مانتوي سفيدي كه ده روز قبل خريده بودم، درست سه روز قبل از اون اتفاق... اما... يكي از مانتوهاي مشكي قديمي ام رو انتخاب كردم و پوشيدم، از بين روسري هامم يه روسري مشكي برداشتم... از اتاق بيرون رفتم، مهران داشت صبحانه ميخورد،من هم رفتم و سر ميز نشستم سعي كردم جلوي مهران كمتر به ديوار دست بگيرم و محكمتر راه برم اما زياد موفق نبودم. به زور يه تيكه نون و يه كم شير خوردم، چيزي از گلوم پايين نمي رفت و حالت تهوع داشتم.... بعد از اينكه مهران ميز صبحانه رو جمع كرد به مادرم زنگ زد و گفت: كه امروز نياز نيست بياد پيش من چون ما داريم ميريم بيمارستان، و براي اينكه مادر زياد نگران نشه بهش گفته بود كه يه عفونت جزيي، از اول اگه بيمارستان مونده بود اين جوري نميشد... توي راه بيمارستان مهران يه كلمه هم حرف نزد... وقتي به بيمارستان رسيديم دو تا پرستار يه ويلچر آوردن تا من روش بشينم. بعد منو بردن توي بخش، ظاهراً مهران از صبح زود هماهنگ كرده بود. چند دقيقه اي نگذشت كه مريم اومد بالاي سرم، بعد رو به من كرد و گفت: دختره كله شق حتماض بايد اين شكلي ميشدي تا مجبور بشي بياي بيمارستان ... وقتي پانسمان ها رو برداشت و به زخم هام نگاه كرد عصباني تر شد. رو به مهران كرد و گفت: تو خجالت نميكشي مثلاً تو جراحي؟! مهرانم از اون وضعيت متعجب شده بود.فكر نميكرد كه وضعم اينقدر داغون باشه، بعد مهران رو به مريم گفت، تو كه ميدوني شيرين اصلاً حرف نميزنه حتي نميذاره من معاينه اش كنم، پرستار هم كه هر روز بهش سر ميزده، آخه اون پرستار چه غلطي ميكرده؟! خيلي خوب حالا برو بيرون تا من به كارم برسم بعداً با هم صحبت مي كنيم... تو نگاه مريم به خودم يه جور حس ترحم مي ديدم كه آزارم ميداد. با اينكه ميتونست به پرستارها بگه كه پانسمانم رو عوض كنن و آنتي بيوتيك هايي كه تجويز ميكنه بهم تزريق كنن اما همه اين كارا رو خودش انجام داد. وقتي از اتاق بيرون رفت با مهران كه پشت در اتاق بود كلي دعوا كرد و بهش گفت كه مقصر اين وضع اونه، مهرانم كه عصباني شده بود همش مي گفت ميدونم با اون پرستار بي عرضه چيكار كنم... دست آخر مريم به مهران گفت كه ديگه بايد يه روانكاو منو ببينه چون اين سكوت من خيلي طولاني شده بعدش گفت كه از سياوش مي خواد كه ب به من سر بزنه... .
مريم يكي از پرستاراي بخش رو فرستاده بود تا از من مراقبت كنه، وقتي پرستار وارد اتاق شد با يه تبسم گفت: اسمم پريساست، دو ماهه كه به اين بيمارستان اومدم، دكتر هاتفي(مريم رو مي گفت) گفتن كه شما جراح قابلي هستيد ايشالا كه زودتر خوب ميشيد و دوباره برمي گرديد... چهره اش آرامش بخش بود از همون لحظه اول به دلم نشست. بالاي سرم نشست تا من خوابم برد... وقتي هم كه بيدار شدم باز بالاي سرم بود، ظهر شده بود... هنوز تب داشتم اما لرز از بدنم رفته بود. پريسا برام ناهار آورد. سوپ رشته فرنگي؛ كمي نون و آب... خوب اين كاسه سوپ رو گفتم براتون سفارشي بيارن، اول كمي آب بخوريد، بعد ليوان آب رو جلوي دهنم گرفت، چقدر تشنه بودم، لب ودهنم واقعاً خشك شده بودن. و شروع كرد به دادن سوپ به من، مزه آب ميداد تازه مثلاً سفارشي بود، بيچاره مريضاي ديگه... به اصرار پريسا نصف سوپ توي كاسه رو خوردم اما بيشتر از اون واقعاً ديگه نميتونستم.
واسه روز اول خوب بود، ايشالا فردا يه غذاي خوشمزه تر ميدن و شما هم تا تهش رو مي خوريد.الان قرار دكتر يوسفي(منظورش سياوش بود) بيان پيشتون تا من اين كاسه رو ببرم سروكله شون پيدا ميشه....
اینک گرچه بی دل و بی رمقم
گلبرگ هفدهم....

شروع دوباره بی معناست، وقتی که راه از آغاز اشتباه است.
و پایان از آن بی معناتر، آن هنگام که هیچ شروعی در کار نیست.
و من بدون هیچ شروع و پایانی در کجایم؟کجا؟؟؟
گلبرگ شانزدهم.......

http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx?t=621404603&d=6019874
شرمنده ام که در این روزگار سرد
در این روزگار مرگ عشق
قلبم هنوز می تپد، تند تند
روحم سرک می کشد به بیکران
چشمم هنوز ملتمس برق چشم توست
دستم هنوز محتاج دست گرم توست
شرمنده ام که اگر خسته ای ز دست من
و اگر جا ندارد این خرابه در دلت
شرمنده ام که ز بس صدا زدم تو را
تو خسته ای دگر از صدای من
شرمنده ام که اگر دلشکسته ام
شرمنده ام که دگر دست و پا بسته ام
شرمنده ام که اگر سینه ام دگر
نتواند کشد این بار غصه را
شرمنده ام که اگر اشک امانم نداد
تا لحظه وداع من ببینم تو را....
شرمنده ام که اگر دست خاک سرد
جسم نحیف مرا به کام خود کشید.............. .
گلبرگ پانزدهم......
***************
دوستای عزیزم:
چند روزی نوشته هام دست یکی از دوستام بود
و وقتی من این پست رو گذاشتم، هر چی تو ذهنم بود نوشتم
چون معمولا چیزایی که مینویسم به ذهن نمیسپرم
یه قسمتاییش جا مونده بود، که دوباره تایپ کردم
این قسمتها با رنگ آبی مشخص شدند.
دوباره خط خطي ميكنم لوحي سفيد را
دوباره اين لوح به دوش ميكشد سياهه هاي رنج را
دوباره هي مچاله ميكنم،دوباره پاره پاره ميكنم
دوباره خسته ام از اين ديار
دوباره خسته ام از اين نگاه
دوباره هي بغض در گلويم سنگ ميشود
دوباره من مانده ام و خط سپيد تنهايي
دوباره هي ميدوم ولي به تو نميرسم
دوباره هر چه ميدوم تو دورتر ميشوي
دوباره كاش ، كاش شده سر زبان من
دوباره شب رسيده و سكوت،و چشم تا سحر نخفته ام
دوباره اشكهاي نيمه شب، دوباره حسرت چاه، حسرت يه آه
دوباره انتظار، انتظار..........
دوباره هر چه صبر ميكنم، كسي به در نميزند
كسي در اين سكوت شب به خلوتم سري نميزند
دوباره آرزوي مرگ، مرگ ، مرگ
دوباره دعوت خدا به صبر، صبر ، صبر
دوباره شكوه هاي من به او
كه زندگي در اين وادي حسرت را چه سود؟!
دوباره سكوت، سكوت، سكوت.....
دوباره در خلأ دست و پا زدن
دوباره گم شدن، گم شدن
دوباره هر چه بيشتر گشتن و نيافتن
دوباره بي خيال زندگي،
بي خيال بي خيال بي خيال مانده ام............ .
گلبرگ چهاردهم........
لحظه لحظه از آغاز دوباره بهار می گذرد
لیکن
من همچنان منتظر بهارم...
در انتظار بهاری که ارمغان دستان پرمهر توست..
همان جاودانه بهاری که دشت رویایمان را سرسبز خواهد کرد.
و بی شک در آن هنگام جوانه عشقمان شکوفه خواهد داد...........
گلبرگ سیزدهم........
*********************
دوستاي عزيزم:
سال نوتون مبارك.
اميدوارم تو سال جديد به قشنگ ترين آرزوهاتون برسيد.
آن شب نقره ای را به خاطر می آوری؟
همان شب که ماه رویت در آسمان هستی ام می درخشید؟
به یاد می آوری که بر ستاره ای دست نهادی؟ درخشان ترین ستاره آسمان.
همان هنگام کفش هایی از جنس بلور به پا کردم،از نردبام نور بالا رفتم،دست دراز کردم، آهسته چیدم،همان ستاره را.
بعد آرام دستانت را باز کردی و ستاره ات، ستاره ام، ستاره مان را گرفتی.
یادت می آید که به دنبال صندوقچه ای زیبا و امن برایش می گشتی؟
آن لحظه بود که به قلبت چشم دوختم...
آری قلبت زیباترین مأمن بود.
ای کاش هنوز ستاره مان در قلبت سوسو بزند...................... .
گلبرگ دوازدهم.............
نمی دانم چگونه امیدوار باشم درحالیکه افعی ناامیدی بر دست و پای امیدم چنبره زده؟؟؟
چگونه می توان امید داشت آن هنگام که ناامیدی،امیدم را غل و زنجیر کرده و در سیاهچال دهشتناک خود فروکشیده؟؟؟
چگونه می توان امید را زنده نگه داشت وقتی یاس،ستاره رویاهایم را خاموش کرده؟؟؟
چگونه،چگونه،چگونه؟؟؟
گلبرگ یازدهم.........
***************************
پ.ن:
دوستان عزیز:
هیچ وقت شده تو حالتی قرار بگیرید که یه جور احساس تهی بودن، یه احساس پوچی بهتون دست بده؟ و تو اون لحظه دلتون نخواد به هیچ چیز فکر کنید؟(خوب یا بدش اصلاً فرقی نمیکنه،یه جورایی بخواید از همه چیز رها بشید؟) حتی با وجود اتفاق های خوبی که ممکنه براتون پیش بیاد و ظاهراً باید از وجود اونا خوشحال بشید ولی ته دلتون هیچ احساس رضایت و خرسندی وجود نداشته باشه؟
اگه توی این جور موقعیت ها قرارگرفتید واسه خارج شدن ازش چیکار کردید؟



